
[ نام قدیم بندرکنک ]
![]() |
![]() |
![]() |
یکشنبه 18 آذر 1386
بدون شرح
چهارشنبه 7 آذر 1386
ّّآخرین پناه
صبح بخیر ای زیبا..
صبح بخیر ای قدیسه زیبای من
دوسال گذشت مادرم
بر آن پسری که به دریا زد
با آن سفر رویایی اش
وقایم نمود در چمدانهای خود
صبح سبز سرزمینش را
کوشه ای از قصیده بنج نامه برای مادرم از نزار قبا نی
چه میتوان گفت ای بهترین من - ای پس از خالق پرستشم وای بخشنده مهربانی که بخشایش را آموختی مرا - زیر نور آن فانوس دران شب سرد زمستانی به من گفتی زندگی زیبا ست آری فرشتگانند که تمام موهبت های خدایی را زیبا میدانند وتوای زیبا چو فرشتگان زندگی را زیبا میدانی ولی گنهکارانی چو من گناه را دگر گناه نمی دانند وثوابی را نمی بینند -پاورچین پاورچین آن طفل مدلل تو -آن تنها پسر تو به میهمانی دنیا رفت و اشک تورا درانتظار بارها بریخت و غافل -خود- برفت وبرفت تا قله تفتان ودامنه سبلان وهندایران -ارگها رااز بم تا کریمخان شمرد-سی وسه پلها را دور از زاینده رودها دید-تخت جمشید وبیستون را خانه جغدان یافت -به فرهنگی دیگر پناه برد تا درگیری کشمیر ودعوای برادارن برسر خوان عقاید وفراموشی وحدانیت و جدال وجدال جدال در کراچی -اهل لیاری با کلوها -تا بصره تا جدال عقال و نعال تاکندوره سفید برادری که زبان خود را خورده بود - وآن داش لات پیری که همه را کتک میزد ومساجدرا بمباران وکودکان را به گلوله می بست- و ادعای کمک کردن داشت - تا ان دشمن خدایی که قبله اول و دوم را از ان خود میدانست - و تا ان پیش نمازی که نماز خود را رو به کاخ سبز معاویه اقامت میکرد و کاخ سفید را خانه عدالت گستران میدانست -تاعرب - تا مجمع الامم- تا ابن ماجدی که ستاره ها را دگر نمی شناخت - تا دعوای دوباره دو برادر - تا تمسخر اصالت وتبلور حقارت- تا سبزترین کوه صحار تا ماورای خیال در باطنه ودوستی بااجنه در کوه سمحان- و طبل زار رمسیان -مدد یاشیخ عیدروس یاشیخ عبدالقادرجیلانی یا صاحب الغوث اغثنی -وبازم رفتن ورفتن تا مشقت و مشقت تا استرس بی مقصدی تارفاقت های پوشالی به اندازه دوهزاری وتامرثیه شکست در هرآنچه پنداشتن وبرگشتن دوباره اما اینبار زیر نور برقی نشستن و-دوباره- گفتی که زندگی زیباست گفتم خسته شدم از جستن- آن زیبایی راچه میدانی عزیزترینم -گفتا بعدا میدانی هنوز باید دیدن ودیدن -مرگ را دیدم نه یکبار بلکه هزاران بار -درآن ظلمات شبانه -سینه دریا را شکافتم به زیر تیر باران حرامی نان -وچه رعنا جوانانی را غریق خون وبنزین ودریا دیدم - صرب به سینه بر محمل سیگار وکار وزندان - گریه ان دخترک تازه عقد کرده بر جسد جوانی که مهریه خود راقرض کرده بود برای تسدید دیون رو به ناکجا اباد اورده و تیر خلاص را از تنها حامی دریافت و خلاصی خلاص -مرگ عشق و مرگ وجدان -وان یابویان پیر انطرف اب درحال استثمار دود وپوچی والکل زهرمار به تن یافتم وآن را بزیر گل واینرا برتخت -گرداب عرق وخون -گردباد دود وخیال-تا رجس التماس تا پستی شعور -وای - تا لعنت به این زندگانی - وبازم دعای شبانه تو مرا باز گرداند-اما این آغازی بود برای غربت واسارتی دیگر - به خانه غریب و به دنیا غریبانه زیستن- این است سزای جستن زیبایی - رو به کعبه ام خدایا مرا رهنما باش که مادرم هرانچه که تودهی زیبا داند - مرا ببخش خدایا - حلال کن مادر که گر به غربت بمیرم و تورا نبینم خواست خداست وبس - ولی سجاده ام را شبی به باده رنگین کردم و خدایم آخر زیبایی را نشانم دادودانستم که برای من زیباترین زیبا توهستی وبس وچون موهبتی چون تو بدین سرای وغا نصیبم شد پس زندگانی زیباست وآن شب سرد زمستانی به پای صحبت تو نشستن چه زیر فانوس چه زیر نور برقی هرانجا که باشد باتو بودن زیباست ای اخرین پناه من .
چهارشنبه 23 آبان 1386
شاید ..... اما.....
شایداینجا هم به وسعت خیال جایی برای با تو بودن باشد گرچه فاصله ها ست بین ما اما تو همیشه با منی - شاید گاهی خلوت تنهایی تو درکنار دیگران باشد اما من فقط با تو تنها ییها را آموخته ام - پابرهنه در آن روز تابستانی دوان دوان ساحل را طی کرده و به تو رسیدم تو همرنگ من بودی ومن رنگها را ندیده بودم شاید تو به من آموختی که رنگ چیست اما کاش همان بی رنگی بود وهنوز بامن بودی -من به دور دستها رفتم تا باغچه ملک آباد تا باروت بغض تا صحرای خشک ندامت تا افیون غربت تا نعمت خشوع تا نقمت جدال تا وفور آزادی تا قحطی وجدان تا سردترین سلام وتا گرمترین فراق تا رسیدن دوباره به تو وتا نهایت کلام اما بازهم به تو برگشتم ۰۰۰ تو ۰۰۰آخرین باور منی ومن با تو کاملم -شاید ۰۰۰ اما۰۰۰۰تو۰۰۰ بامن نباشی۰۰۰
همشهری خوبم با تو میگویم که گفتنیها همه با توست روزی رسیده که دران یارب نفسی نفسی ست اما من وتو میتوانیم باهم بودنی دوباره را بیازماییم -واقعا ما بودن- زیباست بیا تا اوج رسیدن ما باشیم خالی از هر دغذغه تنهایی که اینجا سرای ماست واینجا حیات وممات ما - دست در دستان هم فرداها را باید زیر باران دید وتغییری در اندیشه ها و انقلابی در گفته ها باید که شاید باهم بودن ما خورشید فرداها را روشنتر نماید۰



